تبليغاتX
:: کاش قلبها در چهره ها بود ::

کاش قلبها در چهره ها بود



 

 دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کسی روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

مرد گفت :”چه جالب اون ساعت کیه؟!”

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

- وای باور کردنی نیست . خوب اون یکی ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده

می کنند.

 

       

 

                                                          زندگی شطرنج دنیاودل است

                       قصه ای پررنج صدها مشكل است

              شاه دل كیش هوسها می شود

    پای اسب آرزوهادرگل است

 

+نوشته شده دردوشنبه 27 مهر1388ساعت 0:35 AM توسط الناز |

 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد،اوایل خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین
 فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود.خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.
 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم
 كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

به زودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.و ما باز رفتیم و رفتیم..حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت:«همه‌شان را ببخش.بار زیادى هستند.خیلى سنگین‌اند!»و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
 او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.. 
 من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،              «ركاب بزن....»

 

+نوشته شده درشنبه 24 مرداد1388ساعت 1:46 AM توسط الناز |

 

              چه جالب !!!!!

              فک نمیکردم توو نت کسی بدونه که امروز تولدمه

             نمیدونم کی هستی ولی به هر حال ممنون که به یادم بودی و تولدمو تبریک گفتی.

             امیدوارم حداقل روز تولدم بهم خوش بگذره گرچه که .....

             باورم نمیشه !؟!یعنی ۲۰  سال گذشت ؟؟؟به همین زودی

             همیشه دوس داشتم روز تولدم بهترین روز زندگیم باشه اما ...

             مهم نیست ..

              توکل به خداا

+نوشته شده درشنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 9:28 AM توسط الناز |

 

 

          امروز دلم دوباره شكست.... از همان جای قبلی...!

       كاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی...

                     كاش می شد فریاد بزنم... پایان!

         دلم خیلی گرفته...! اینجا نمی توان به كسی نزدیك شد!

                     آدمها از دور دوست داشتنی ترند ...... 

 

               

                     

+نوشته شده درپنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 1:22 PM توسط الناز |

 

                                   هر که خوبی کرد زجرش میدهند

                                              هر که زشتی کرد اجرش میدهند

                                                     باستان کاران تبانی کرده اند

                                                         عشق را هم باستانی کرده اند

                                                        هرچه انسانها طلایی تر شدن

                                                  عشق ها هم مومیایی تر شدند

                                         اندک اندک عشق بازان کم شدند

                         نسلی از بیگانگان آدم شدند

 

+نوشته شده دردوشنبه 12 اسفند1387ساعت 0:31 AM توسط الناز |

 

                                      شش راه برای شاد بودن

* اگر خواهان شادی و سعادت یک ساعته هستید..کمی چرت بزنید *

* اگر خواهان شادی و سعادت یک روزه هستید..... به پیک نیک بروید *

* اگر خواهان شادی و سعادت یک هفته ای هستید...به مسافرت بروید *

* اگر خواهان شادی و سعادت یک ماهه هستید.....ازدواج کنید *

* اگر خواهان شادی و سعادت یک ساله هستید.... ثروتی به ارث ببرید *

* اگر خواهان شادی و سعادت برای همه عمر هستید...از کاری که می کنید

 لذت ببرید*

 

+نوشته شده درپنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 0:0 AM توسط الناز |

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












http://elga2r.blogfa.com